دکتر بهمن محمدی

تغذیه و رژیم درمانی


سخن روز

نظرات رژیم گیرندگان

تماس با ما

هشدار

داستان های جالب

داستان پیرمرد

پیرمردی تنها در مینه سوتا زندگی می کرد.او می خواست مزرعه سیب زمینی اش را شخم بزند اما این کار بسیار سختی بود .تنها پسرش که می توانیت به او کمک کند در زندان بود پیرمرد نامه ای برای پسرش نوشت و وضعیت را برای او توضیح داد :

پسر عزیزم من حال خوشی ندارم چون امسال نخواهم توانست سیب زمینی بکارم من نمی خواهم این مزرعه را از دست بدهم چون مادرت همیشه زمان کاشت محصول را دوست داشت ، من برای کار مزرعه خیلی پیر شدم اگر تو اینجا بودی تمام مشکلات من حل میشد من می دانم که اگر تو این جا بودی مزرعه را بای من شخم می زدی دوستدار تو پدرت

پیرمرد این تلگراف را دریافت کرد

پدر به خاطر خدا مزرعه را شخم نزن ، من آنجا اسلحه پنهان کرده ام 4 صبح فردا 12 نفر از ماموران fbi و افسران پلیس محلی دیده شدند ، و تمام مزرعه را شخم زدند بدون اینکه اسلحه ای پیدا کنند

پیرمرد بهت زده نامه ای دیگر به پسرش نوشت و به او گفت که چه اتفاقی افتاده و می خواهد چه کند

پسرش پاسخ داد : پدر برو وسیب زمین هایت را بکار ، این بهتربین کاری بود که از این جا می توانستم برایت انجام بدهم . در دنیا هیچ مانعی وجود ندارد اگر شمااز اعماق قلبتان تصمیم به انجام کاری بگیرید می توانید آن را انجام بدهید مانع ذهن است نه این که شما یا دیگری کجا هستید.

زمین وانسان

فقط تصور کنيد که بتوانیم سن زمین را ، که غیر قابل تصور است ، فشرده کنیم و هر صد میلیون سال آن را یک سال در نظر بگیریم !

در این صورت کره زمین مانند فردی 46 ساله خواهد بود که هیچ اطلاعی در مورد هفت سال اول این فرد وجود ندارد. درباره سال های میانی زندگی او نیز اطلاعات کم و بیش پراکنده ای داریم اما این را می دانیم که در سن 42 سالگی ، گیاهان و جنگل ها پدیدار شده و شروع به رشد و نمو کرده اند . اثری از دایناسورها و خزندگان عظیم الجثه تا همین یک سال پیش نبود ! یعنی زمین آنها را در سن 45 سالگی به چشم خود دید و تقریباً 8 ماه پیش پستانداران را به دنیا آورد و آخر هفته گذشته دوران یخ سراسر زمین را فرا گرفت انسان جدید فقط 4 ساعت روی زمین بوده و طی همین یک ساعت گذشته کشاورزی را کشف کرده است .بیش از یک دقیقه از عمر انقلاب صنعتی نمی گذرد و حال ببینید انسان در یک دقیقه چه بلائی بر سر این بیچاره 46 ساله آورده است . او طی 40 ثانیه بیولوژیکی ، از این بهشت یک آشغالدانی کامل ساخته است . او خودش را به نسبت سر سام آوری زیاد کرده ، و نسل 500 خانواده از جانداران را منقرض کرده است . سوخت های این سیاره را مال خود کرده و همه را به یغما برده است و الان مثل کودکی معصوم و بیگناه ایستاده و به این حمله برق آسا نگاه می کند.

هوس هاي مورچه اي

يک مورچه در پي جمع کردن دانه هاي جو از راهي مي گذشت و نزديک کندوي عسل رسيد. از بوي عسل دهانش آب افتاد ولي کندو بر بالاي سنگي قرار داشت و هر چه سعي کرد از ديواره سنگي بالا رود و به کندو برسد نشد. دست و پايش ليز مي خورد و مي افتاد.
هوس عسل او را به صدا درآورد و فرياد زد:«اي مردم، من عسل مي خواهم، اگر يک جوانمرد پيدا شود و مرا به کندوي عسل برساند يک «جور» به او پاداش مي دهم.»
يک مورچه بالدار در هوا پرواز مي کرد. صداي مورچه را شنيد و به او گفت:«نبادا بروي ها... کندو خيلي خطر دارد!»

مورچه گفت:«بي خيالش باش، من مي دانم که چه بايد کرد.»
بالدار گفت:«آنجا نيش زنبور است.»
مورچه گفت:«من از زنبور نمي ترسم، من عسل مي خواهم.»
بالدار گفت:«عسل چسبناک است، دست و پايت گير مي کند.»
مورچه گفت:«اگر دست و پاگير مي کرد هيچ کس عسل نمي خورد.»
بالدار گفت:«خودت مي داني، ولي بيا و از من بشنو و از اين هوس دست بردار، من بالدارم، سالدارم و تجربه دارم، به کندو رفتن برايت گران تمام مي شود و ممکن است خودت را به دردسر بيندازي.»
مورچه گفت:«اگر مي تواني مزدت را بگير و مرا برسان، اگر هم نمي تواني جوش زيادي نزن. من بزرگتر لازم ندارم و از کسي که نصيحت مي کند خوشم نمي آيد.»
بالدار گفت:«ممکن است کسي پيدا شود و ترا برساند ولي من صلاح نمي دانم و در کاري که عاقبتش خوب نيست کمک نمي کنم.»
مورچه گفت:«پس بيهوده خودت را خسته نکن. من امروز به هر قيمتي شده به کندو خواهم رفت.»
بالدار رفت و مورچه دوباره داد کشيد:«يک جوانمرد مي خواهم که مرا به کندو برساند و يک جو پاداش بگيرد.»
مگسي سر رسيد و گفت:«بيچاره مورچه، عسل مي خواهي و حق داري، من تو را به آرزويت مي رسانم.»
مورچه گفت:«بارک الله، خدا عمرت بدهد. تو را مي گويند «حيوان خيرخواه!»
مگس مورچه را از زمين بلند کرد و او را دم کندو گذاشت و رفت.
مورچه خيلي خوشحال شد و گفت:«به به، چه سعادتي، چه کندويي، چه بويي، چه عسلي، چه مزه يي، خوشبختي از اين بالاتر نمي شود، چقدر مورچه ها بدبختند که جو و گندم جمع مي کنند و هيچ وقت به کندوي عسل نمي آيند.»
مورچه قدري از اينجا و آنجا عسل را چشيد و هي پيش رفت تا رسيد به ميان حوضچه عسل، و يک وقت ديد که دست و پايش به عسل چسبيده و ديگر نمي تواند از جايش حرکت کند.

مور را چون با عسل افتاد کار ------- دست و پايش در عسل شد استوار

از تپيدن سست شد پيوند او ----------دست و پا زد، سخت تر شد بند او

هرچه براي نجات خود کوشش کرد نتيجه نداشت. آن وقت فرياد زد:«عجب گيري افتادم، بدبختي از اين بدتر نمي شود، اي مردم، مرا نجات بدهيد. اگر يک جوانمرد پيدا شود و مرا از اين کندو بيرون ببرد دو جو به او پاداش مي دهم.»

گر جوي دادم دو جو اکنون دهم -------- تا از اين درماندگي بيرون جهم

مورچه بالدار از سفر برمي گشت، دلش به حال او سوخت و او را نجات داد و گفت: «نمي خواهم تو را سرزنش کنم اما هوسهاي زيادي مايه گرفتاري است. اين بار بختت بلند بود که من سر رسيدم ولي بعد از اين مواظب باش پيش از گرفتاري نصيحت گوش کني و از مگس کمک نگيري. مگس همدرد مورچه نيست و نمي تواند دوست خيرخواه او باشد.»

خر دردمند و گرگ نعلبند

يک روز يک مرد روستايي يک کوله بار روي خرش گذاشت و خودش هم سوار شد تا به شهر برود.
خر پير و ناتوان بود و راه دور و ناهموار بود و در صحرا پاي خر به سوراخي رفت و به زمين غلطيد. بعد از اينکه روستايي به زور خر را از زمين بلند کرد معلوم شد پاي خر شکسته و ديگر نمي تواند راه برود.
روستايي کوله بار را به دوش گرفت و خر پا شکسته را در بيابان ول کرد و رفت.
خر بدبخت در صحرا مانده بود و با خود فکر مي کرد که «يک عمر براي اين
بي انصاف ها بار کشيدم و حالا که پير و دردمند شده ام مرا به گرگ بيابان
مي سپارند و مي روند». خر با حسرت به هر طرف نگاه مي کرد و يک وقت ديد که راستي راستي از دور يک گرگ را مي بيند.
گرگ درنده همينکه خر را در صحرا افتاده ديد خوشحال شد و فريادي از شادي کشيد و شروع کرد به پيش آمدن تا خر را از هم بدرد و بخورد.
خر فکر کرد«اگر مي توانستم راه بروم، دست و پايي مي کردم و کوششي به کار
مي بردم و شايد زورم به گرگ مي رسيد ولي حالا هم نبايد نااميد باشم و تسليم گرگ شوم. پاي شکسته مهم نيست. تا وقتي مغز کار مي کند براي هر گرفتاري چاره اي پيدا مي شود». نقشه اي را کشيد، به زحمت از جاي خود برخاست و ايستاد اما
نمي توانست قدم از قدم بردارد. همينکه گرگ به او نزديک شد خر گفت:«اي سالار درندگان، سلام».
گرگ از رفتار خر تعجب کرد و گفت:«سلام، چرا اينجا خوابيده بودي؟» خر گفت: «نخوابيده بودم بلکه افتاده بودم، بيمارم و دردمندم و حالا هم نمي توانم از جايم تکان بخورم. اين را مي گويم که بداني هيچ کاري از دستم بر نمي آيد، نه فرار، نه دعوا، و درست و حسابي در اختيار تو هستم ولي پيش از مرگم يک خواهش از تو دارم».
گرگ پرسيد:«خواهش؟ چه خواهشي؟»
خر گفت:«ببين اي گرگ عزيز، درست است که من خرم ولي خر هم تا جان دارد جانش شيرين است، همانطور که جان آدم براي خودش شيرين است البته مرگ من خيلي نزديک است و گوشت من هم قسمت تو است، مي بيني که در اين بيابان ديگر هيچ کس نيست. من هم راضي ام، نوش جانت و حلالت باشد. ولي خواهشم اين است که کمي لطف و مرحمت داشته باشي و تا وقتي هوش و حواس من بجا هست و بيحال نشده ام در خوردن من عجله نکني و بيخود و بي جهت گناه کشتن مرا به گردن نگيري، چرا که اکنون دست و پاي من دارد مي لرزد و زورکي خودم را نگاهداشته ام و تا چند لحظه ديگر خودم از دنيا مي روم. در عوض من هم يک خوبي به تو مي کنم و چيزي را که نمي داني و خبر نداري به تو مي دهم که با آن بتواني صد تا خر ديگر هم بخري.»
گرگ گفت:«خواهشت را قبول مي کنم ولي آن چيزي که مي گويي کجاست؟ خر را با پول مي خرند نه با حرف».
خر گفت:«صحيح است من هم طلاي خالص به تو مي دهم. خوب گوش کن، صاحب من يک شخص ثروتمند است و آنقدر طلا و نقره دارد که نپرس، و چون من در نظرش خيلي عزيز بودم براي من بهترين زندگي را درست کرده بود. آخور مرا با سنگ مرمر ساخته بود، طويله ام را با آجر کاشي فرش مي کرد، تو بره ام را با ابريشم مي بافت و پالان مرا از مخمل و حرير مي دوخت و بجاي کاه و جو هميشه نقل و نبات به من مي داد. گوشت من هم خيلي شيرين است حالا مي خوري و مي بيني. آنوقت چون خيلي خاطرم عزيز بود هميشه نعل هاي دست و پاي مرا هم از طلاي خالص مي ساخت و من امروز تنها و بي اجازه به گردش آمده بودم که حالم به هم خورد. حالا که گذشت ولي من خيلي خر ناز پرورده اي هستم و نعلهاي دست و پاي من از طلا است و تو که گرگ خوبي هستي مي تواني اين نعلها را از دست و پايم بکني و با آن صدتا خر بخري. بيا نگاه کن ببين چه نعلهاي پر قيمتي دارم!»
همانطور که ديگران به طمع مال و منال گرفتار مي شوند گرگ هم به طمع افتاد و رفت تا نعل خر را تماشا کند. اما همينکه به پاهاي خر نزديک شد خر وقت را غنيمت شمرد و با همه زوري که داشت لگد محکمي به پوزه گرگ زد و دندانهايش را در دهانش ريخت و دستش را شکست.
گرگ از ترس و از درد فرياد کشيد و گفت:«عجب خري هستي!»
خر گفت:«عجب که ندارد، ولي مي بيني که هر ديوانه اي در کار خودش هوشيار است. تا تو باشي و ديگر هوس گوشت خر نکني!»
گرگ شکست خورده ناله کنان و لنگان لنگان از آنجا فرار کرد. در راه روباهي به او برخورد و با ديدن دست شل و پوزه خونين گرگ از او پرسيد:«اي سرور عزيز، اين چه حال است و دست و صورتت چه شده، شکارچي تيرانداز کجا بود؟»
گرگ گفت:«شکارچي تيرانداز نبود، من اين بلا را خودم بر سر خودم آوردم.»
روباه گفت:«خودت؟ چطور؟ مگر چه کار کردي؟»
گرگ گفت:«هيچي، آمدم شغلم را تغيير بدهم و اينطور شد، کار من سلاخي و قصابي بود، زرگري و آهنگري بلد نبودم ولي امروز رفتم نعلبندي کنم!»



نظرات کاربران درباره این مطلب :

برای متن پیام فقط از حروف فارسی استفاده کنید .
این فرم صرفا جهت دریافت نظرات ، پیشنهادات و انتقادات کاربران در مورد مطلب فوق میباشد .
به سوالات پزشکی در این بخش پاسخ داده نمیشود .
از ارسال پیام های تبلیغاتی در این بخش خودداری نمایید .
حداکثر طول مجاز برای متن پیام 500 کاراکتر است .
نام و فامیل :
تلفن :
ایمیل :
متن پیـام :
آیا می دانید کهداستان های جالبفصل پنجممقدمهمقدمهآیا می دانید کهروانشناسی رنگ چشم های خوفصل پنجممقدمهآگاهی های لازم در مورد صوروش نوین ماساژ صورتفصل اولماسک موز با شیرین بیانافسردگی زمستانی چیست ؟روش های جذب دیگرانفصل اولماسک ژله ای ختمیانرژی دهنده صورتروش تثبیت وزنفصل اولماسک تقویت کننده لیمو ترایا می دانید؟رژيم غذایی سلامتی و تناسفصل دهمماسک تقویت کننده غنچه گل بالا بردن پیشانیرژیم های غذاییفصل دهمماسک سیب با شیربخش های سایتزمین و انسانفصل دومماسک شفا بخش با ترشکبرنامه 15 روزه برای افزایزندگینامه 1فصل دومماسک شفاف کننده مریم گلیبرای14 روزه برای کاهش وزن زندگینامه 2فصل دومماسک عسل با تمشکبزرگ کردن گونه هاسوپ هافصل دومنمونه ای از رژیم غذایی سلتـاثـيـر تـغـذيـه بـر تـسالاد هافصل دومچهار نکته برای جلوگيری اتهیه کتابساندویچ هافصل دوازدهمچگونه لاغری را درمان كنيتونیک آب پرتقالسایر غذاهافصل سومچگونه مي توان پس از درمانتونیک بهDVD آموزش درمان چاقیشيوه صحیح غذا خوردنفصل سومچگونه در ورزش ها موفق باشتونیک رازک جهت رفع افتادفهرست مطالبشگردهای آشپزی رژیمیفصل سومنظرات رژیم گیرندگانتوضیحی کوتاه درباره آشپزفهرست مطالبعوامل موثر در لاغريفصل سیزدهمورزش شماره 1تست اضطرابفهرست مطالبمقا لات دکتر بهمن محمدیفصل ششمورزش صورت چه هست؟تست تعیین میزان جذابیت زفهرست مطالبمقالاتفصل ششموزن ايده آل چيست ؟تست روانشناسیفهرست مطالبمطالب خواندنیقوی کردن پلک پایینی چشمکرم لیمو ترشتست روانشناسی 2فهرست مطالبمعرفی کتابلوسیون لیمو ترشکرم مرطوب کننده ختمیتست روانشناسی 3فهرست مطالبپاسخ به سوالات رژیم گیرنلوسیون مریم گلیکرم پرتقال با روغن هسته اتست سلامت روحیفصل نهماخبار سلامتیلوسیون گل همیشه بهارکرم آفتابگردان با عسلتست شخصیت شناسی خوشبین هفصل نهمتندرستی و زیباییلوسیون پنیرککرم تجدید کننده پوست رازجداول و توصيه‌هاي ضروریفصل چهارمتغذیه وسلامتیلوسیون خیارکرم جوان کننده هویججداول و توصیه های ضروریفصل چهارمدرباره مالوسیون طراوت بخش نعناعکرم جوانه گندمجداول و توصیه های ضروریفصل چهاردهمصفحه اصلیلیست بیشترین درخواست ها کرم شب ضد چروکجداول و توصیه های ضروریفصل هفتمسوالات پزشکیلطیفه های ریزه میزهکرم ضد افتادگی پوست آنانحکایتفصل هفتمپیامهای کاربرانمقدمهپلوهاخلاصه ای درباره چاقی و اضفصل هشتمسایتهای دیگرمقدمهپلوهاخوراک هافصل هشتممحاسبه وزن ایده آلمقدمهآنچه باید در مورد لاغری بخورش هافصل یازدهمآشنایی با مطبمقدمه